تبليغاتX
شاعر كنار دفترش افتاد از نفس

 

 

  logo  
  ohar  


اينجاست كه
شاعري زمين گير مي شود
به وقت مرثيه ها
به وقت سماع روضه ها

 

%%%%%%%%

صفحه نخست
پست الکترونیک
آرشیو وبلاگ

%%%%%%%%


%%%%%%%%



hot_het

    >>>>دو رکعت نشسته<<<<

به نام عشق

 

و چند بند از یک مربع ترکیب فاطمی...

 

شنيده مي شود از آسمان صدايي كه...

كشيده شعر مرا باز هم به جايي كه ...

نبود هيچ كسي جز خدا،خدايي كه...

نوشت نام تورا ،نام اشنايي كه ـ

پس از نوشتن آن آسمان تبسم كرد

و از شنيدنش افلاك دست و پا گم كرد

نوشت فاطمه، شاعر زبانش الكن شد

نوشت فاطمه هفت آسمان مزين شد

نوشت فاطمه تكليف نور روشن شد

دليل خلق زمين و زمان معين شد

نوشت فاطمه یعنی خدا غزل گفته است

غزل  قصیده ی نابی که در ازل گفته است

نوشت فاطمه تعريف ديگري دارد

ز درك خاك مقام فراتري دارد

خوشا به حال پيمبر چه مادري دارد

درون خانه بهشت معطري دارد

پدر هميشه كنارت حضور گرمي داشت

براي وصف تو از عرش واژه بر مي داشت

چرا كه روي زمين واژه ی وزيني نيست

و شأن وصف تو اوصاف اينچنيني نيست

و جاي صحبت اين شاعر زميني نيست

و شعر گفتن ما غير شرمگيني نيست

خدا فراتر از اين واژه ها كشيده تورا

گمان كنم كه تورا، اصلا آفريده تورا

كه گرد چادر تو آسمان طواف كند

و زير سايه ی آن کعبه اعتکاف كند

ملك ببيند وآنگاه اعتراف كند

كه اين شكوه جهان را پر از عفاف كند

كتاب زندگي ات را مرور بايد كرد

مرور كوثر و تطهيرو نور بايد كرد

در آن زمان كه دل از روزگار دلخور بود

و وصف مردمش الهاكم التكاثر بود

درون خانه ی تو نان فقر آجر بود

شبيه شعب ابي طالب از خدا پر بود

بهشت عالم بالا برايت آماده است

حصير خانه ی مولا به پايت افتاده است

به حكم عشق بنا شد در آسمان علي

علي از آن تو باشد... تو هم از آن علي

چه عاشقانه همه عمر مهربان علي!

 به نان خشك علي ساختي، به نان علي

از آسمان نگاهت ستاره مي خواهم

اگر اجازه دهي با اشاره مي خواهم-

به ياد آن دل از شهر خسته بنويسم

كنار شعر دو ركعت نشسته بنويسم

شكسته آمده ام تا شكسته بنويسم

و پيش چشم تو با دست بسته بنويسم

به شعر از نفس افتاده جان تازه بده

و مادري كن و اينبار هم اجازه بده

به افتخار بگوييم از تبار توايم

هنوز هم كه هنوز است بي قرار توايم

اگر چه ما همه در حسرت مزار توايم

كنار حضرت معصومه در كنار توايم

فضاي سينه پر از عشق بي كرانهء توست

(كرم نما و فرود آ كه خانه خانهء توست)

 

 

+ نوشته شده توسط - سيدحميدرضا برقعي- در  پنجشنبه ششم تیر 1387ساعت 22:17
........................................................................


hot_het

    >>>>طوفان واژه ها<<<<

به نام عشق

 

 

سلام...هنوز مطمئن نیستم که کارم درست بود یا نه شاید زود بود،اما به دلایلی

چندی پیش تصمیم گرفتم مجموعه شعرم را به چاپ برسانم و گمان می کنم

به امید خدا برای نمایشگاه کتاب امسال آماده شود.این مجموعه تجربه

من است. یعنی حدودا از آغاز شاعری تابه حال. 86تا84سال های

و در قالب غزل و غزل مثنوی و با دو تجربه در قالب ها ی

فراموش  شده ای  مثل مربع ترکیب  و بحر طویل

و با موضوعات  آیینی   سروده  شده  است

این مجموعه مزین به مقدمه  استادم

محمد علی مجاهدی  می باشد

و  به پیشنهاد  برادرم   سید

محمدجواد شرافت نامش

را طوفان واژه ها

گذاشتم.

 

انشارات ابتکار دانش و نشر شانی با همکاری یکدیگر این برگ سبز را که تقدیم

به شاه نجف وبانوی مهربان قم شده است را روانه چاپخانه کردند  ودرنمایشگاه

بین المللی کتاب امسال  از غرفه های این دو ناشر امکان تهیه کتاب وجود دارد.

در انتظار نقد شما بزرگواران از طریق همین وبلاگ هستم. یا علی...

 

 

 

 

+ نوشته شده توسط - سيدحميدرضا برقعي- در  دوشنبه دوم اردیبهشت 1387ساعت 14:27
........................................................................


hot_het

    >>>>تصویر صحن خلوت و باران نگفتنی ست<<<<

به نام عشق

 

 

(تقدیم به بانوی  شهر آینه ها حضرت معصومه س)

همسایه سایه ات به سرم مستدام باد

لطفت همیشه زخم مرا التیام داد

وقتی انیس لحظه ی تنهایی ام توئی

تنها دلیل اینکه من اینجایی ام توئی

هر شب دلم قدم به قدم میکشد مرا

بی اختیار سمت حرم میکشد مرا

با شور شهر فاصله دارم کنار تو

احساس وصل میکند آدم کنار تو

حالی نگفتنی به دلم دست میدهد

در هر نماز مسجد اعظم کنار تو

با زمزم نگاه دمادم هزار شمع

روشن کننند هاجر و مریم کنار تو

تا آسمان خویش مرا با خودت ببر

از آفتاب رد شده شبنم کنار تو

در این حریم، سینه زدن چیز دیگریست

خونین تر است ماه محرم کنار تو

مادر کنار صحن شما تربیت شدیم

داریم افتخار که همشهری ات شدیم

ما با تو در پناه تو آرام می شویم

وقتی که با ملائکه همگام می شویم

بانو! تمام کشور ما خاک زیر پات

مردان شهر نوکرو زنها کنیز هات

زیبا ترین خاطره هامان نگفتنی ست

تصویر صحن خلوت و باران نگفتنی ست

باران میان مرمر آیینه دیدنیست

این صحنه در برابر ایینه دیدنیست

مرغ خیال سمت حریمت پریده است

یعنی به اوج عشق همین جا رسیده است

خوشبخت قوم طایفه، ما مردم قمیم

جاروکشان خواهر خورشید هشتمیم

اعجاز این ضریح که همواره بی حد است

چیزی شبیه پنجره فولاد مشهد است

من روی حرف های خود اصرار میکنم

در مثنوی و در غزل اقرار میکنم

ما در کنار دختر موسی نشسته ایم

عمریست محو او به تماشا نشسته ایم

اینجا کویر داغ و نمک زار شور نیست

ما روبروی پهنه ی دریا نشسته ایم

قم سالهاست با نفسش زنده مانده است

باور کنید پیش مسیحا نشسته ایم

بوی مدینه می وزد از شهر ما،بیا

ما در جوار حضرت زهرا نشسته ایم

مربع

از ما به جز بدی که ندیدی ببخشمان

از دست ما چه ها که کشیدی ببخشمان

من هم دلیل حسرت افلاک می شوم

روزی که زیر پای شما خاک می شوم...

 

+ نوشته شده توسط - سيدحميدرضا برقعي- در  جمعه بیست و سوم فروردین 1387ساعت 13:26
........................................................................


hot_het

    >>>>در انزوای خودم با تو عالمی دارم<<<<

به نام عشق

 

سلام...می دونی سید! این روزا خیلی دلم هوای مسجد سهله رو کرده...

 

در آسمان غزل عاشقانه بال زدم

به شوق دیدنتان پرسه در خیال زدم

در انزوای خودم با تو عالمی دارم

به لطف قول وغزل قید قیل و قال زدم

کتاب حافظم از دست من کلافه شدست

چقدر آمدنت را چقدر فال زدم

غرور کاذب مهتاب ناگزیر شکست

همان شبی که برایش تورا مثال زدم

غزال من غزلم، محو خط و خال تو شد

چه شاعرانه بدون خطا به خال زدم

به قدر یک مژه بر هم زدن تورا دیدم

تمام حرف دلم را در این مجال زدم...

 

 

+ نوشته شده توسط - سيدحميدرضا برقعي- در  جمعه دوازدهم بهمن 1386ساعت 13:58
........................................................................


hot_het

    >>>>معراج چشم های شما آتشم زدند<<<<

و اما یک غزل عاشورایی ...

 

این اشک ها به پای شما آتشم زدند

شکرخدا برای شما آتشم زدند

من جبرییل سوخته بالم ،نگاه کن!

معراج چشم های شما آتشم زدند

سر تا به پا خلیل گلستان نشین شدم

هر جا که در عزای شما آتشم زدند

از آن طرف مدینه و هیزم،ازاین طرف

با داغ کربلای شما  آتشم زدند

بردند روی نیزه دلم را و بعد از آن

یک عمر در هوای شما  آتشم زدند

گفتم کجاست خانه خورشید شعله ور

گفتند بوریای شما، آتشم زدند

 

مربع

 

دیروز عصر تعزیه خوانان شهرمان

همراه خیمه های شما  آتشم زدند

امروز نیز نیّر وعمان ومحتشم

با شعر در رثای شما آتشم زدند...

 

یا علی مدد

 

+ نوشته شده توسط - سيدحميدرضا برقعي- در  پنجشنبه بیست و نهم آذر 1386ساعت 1:27
........................................................................


hot_het

    >>>>شاعر شکست خورده طوفان واژه هاست <<<<

به یاد استاد قیصر امین پور شعری عاشورایی می نویسم چرا که او روحی ...

 

- چند بند از یک مربع ترکیب عاشورایی-

 

با اشک هاش دفتر خود را نمور کرد 
در خود تمام مرثیه ها را مرور کرد
ذهنش ز روضه ها ی مجسم عبور کرد
شاعر بساط سینه زدن را که جور کرد
احساس کرد از همه عالم جدا شده است
در بیت هاش مجلس ماتم به پا شده است
در اوج روضه خوب دلش را که غم گرفت
وقتی که میز و دفتر و خودکار دم گرفت
وقتش رسیده بود به دستش قلم گرفت
مثل همیشه رخصتی از محتشم گرفت
باز این چه شورش است که در جان واژه ها ست
شاعر شکست خورده طوفان واژه هاست
بی اختیار شد قلمش را رها گذاشت
دستی زغیب قافیه را کربلا گذاشت
یک بیت بعد ، واژه ی لب تشنه را گذاشت
تن را جدا گذاشت و سر را جدا گذاشت
حس کرد پا به پاش جهان گریه می کند
دارد غروب فرشچیان گریه می کند
با این زبان چگونه بگویم چه ها کشید
بر روی خاک و خون بدنی را رها کشید
او را چنان فنای خدا بی ریا کشید
حتی براش جای کفن بوریا کشید
در خون کشید قافیه ها را ، حروف را
از بس که گریه کرد تمام لهوف را
اما در اوج روضه کم آورد و رنگ باخت
بالا گرفت کار و سپس آسمان گداخت
این بند را جدای همه روی نیزه ساخت
"خورشید سر بریده غروبی نمی شناخت
بر اوج نیزه گرم طلوعی دوباره بود"
اوکهکشان روشن هفده ستاره بود


خون جای واژه بر لبش آورد و بعد از آن ...
پیشانی اش پر از عرق سرد و بعد از آن ...
خود را میان معرکه حس کرد و بعد از آن ...
شاعر برید و تاب نیاورد و بعد از آن ...
در خلصه ای عمیق خودش بود و هیچ‌کس
شاعر کنار دفترش افتاد از نفس...

 

یا علی مدد

 

 

+ نوشته شده توسط - سيدحميدرضا برقعي- در  جمعه بیست و پنجم آبان 1386ساعت 19:29
........................................................................


hot_het

    >>>>ماه مخفی شدنش نیز تعادل دارد<<<<

با سلام و ارزوی طول عمر

 

- و اما یک غزل انتظار-

 

جمعه ها طبع من احساس تغزل دارد

ناخودآگاه به سمت تو تمایل دارد

بی تو چندیست که در کار زمین حیرانم

مانده ام بی تو چرا باغچه ام گل دارد

شاید این باغچه ده قرن به استقبالت

فرش گسترده و در دست گلایل دارد

تا به کی یکسره یکریز نباشی شب و روز

ماه مخفی شدنش نیز تعادل دارد

کودکی فال فروش است و به عشقت هر روز

می خرم از پسرک هر چه تفال دارد

یازده پله زمین رفت به سمت ملکوت

یک قدم مانده زمین شوق تکامل دارد

هیچ سنگی نشود سنگ صبورت ، تنها

تکیه بر کعبه بزن ، کعبه تحمل دارد...

 

+ نوشته شده توسط - سيدحميدرضا برقعي- در  سه شنبه سوم مهر 1386ساعت 16:26
........................................................................


hot_het

    >>>>گفتند عصر واقعه آزاد شد فرات<<<<

سلام، انگار كه به ما  وبلاگ نویسی  نيامده است ...

امسال یك شعر به نیت شب شعر عاشورای شیراز کار کردم که موضوعش هم جوانان حضرت زیبب (س) بود و قسمت شد رفتیم شیراز جای همه آن‌هايي که نبودند، خالي.  انصافا کنگره نه، هیئت بی نظیری بود. از آني كه فكر مي كردم هم خيلي بهتر بود. همان كار را مي نويسم. نقد بفرماييد.

 

قامت کمان کند که دوتا تیر آخرش

یک دم سپر شوند برای برادرش

خون عقاب در جگر شیرشان پر است

از نسل جعفرند و علی این دو لشکرش

این دو ز کودکی فقط ایینه دیده اند

آیینه ای که آه نسازد مکدرش

واحیرتا که این دو جوانان زینبند؟

یا ایستاده تیغ دو سر در برابرش

با جان و دل دو پاره جگر وقف می کند

یک پاره جای خویش و یکی جای همسرش

یک دست گرم اشک گرفتن ز چشمهاش

مشغول عطر و شانه زدن دست دیگرش

چون تکیه گاه اهل حرم بود و کوه صبر

چشمش گدازه ریخت ولی زیر معجرش

زینب به پیشواز شهیدان خود نرفت

تا که خدا نکرده مبادا برادرش...

زینب همان شکوه که ناموس غیرت است

زینب که در مدینه قرق بود معبرش

زینب همان که فاطمه از هر نظر شده است

از بس که رفته این همه این زن به مادرش

زینب همان که زینت بابای خویش بود

در کربلا شدند پسرهاش زیورش

گفتند عصر واقعه آزاد شد فرات

وقتی گذشته بود دگر آب از سرش

 

یاعلی مدد

 

+ نوشته شده توسط - سيدحميدرضا برقعي- در  یکشنبه بیستم اسفند 1385ساعت 21:56
........................................................................


hot_het

    >>>>بدون فن غزل بی کنایه می گویم<<<<

سلام دوستان

من دوست دارم زود به زود به روز کنم  اما اینبار به  چند دلیل دیر شد

دو دلیلش عبارت بودند از مسافرت یک هفته ای بیرجند و مشهد و تعدادی مریضی همزمان.

یك غزل برای امام رضا (ع) مي‌نويسم.

 

در آن کرانه که دل با ستاره همزاد است

به من اجازه در اوج پر زدن داده است

در ان کرانه که همواره یک نفر آنجاست

که در پذیرش مهمان همیشه آماده است

در آن کرانه که خورشید پیش یک گنبد

بدون رنگ ز بازار حسن افتاده است

همیشه از تو سرودن چه سخت و شیرین است

شبیه تیشه زدن های سخت فرهاد است

سوال می کند از خود هنوز آهویی

که بین دام و نگاهت کدام صیاد است

دلم که دست خودم نیست این دل غمگین

همان دلی است که جامانده در گوهر شاد است

بدون فن غزل بی کنایه می گویم

دلم برای تو تنگ است شعر من ساده است...

 

راستی اگه خدا بخواهد نائب الزیاره همه تان هستم. روز عرفه در کربلا. شما هم دعا کنید تا درست شود.

نظر هم یادتان نرود!

+ نوشته شده توسط - سيدحميدرضا برقعي- در  پنجشنبه شانزدهم آذر 1385ساعت 22:13
........................................................................


hot_het

    >>>>با سلام آرزوی طول عمر که زمانه این زمان نمی دهد<<<<

 

بی مقدمه  با یک غزل شروع می کنم.

 

همواره در برابر لیلا جنون کم است

شیرین اگر تویی به خدا بیستون کم است

تنها دلیل کثرت شاعر تویی  ولی

هر قدر شعر گفته شده تا کنون کم است

من آمدم که یک شبه شاعر شوم تورا

اما برای وصف تو عمر قرون کم است

من آه می کشم که چه می خواهی از دلم

باور مکن کشیدن آه از درون کم است

هرگز امید بردن یوسف نداشتم

دستی که پوچ آمده بی چندو چون کم است 

کاری کن ای عزیز زلیخا شود دلم

یوسف اگر تویی جگر غرق خون کم است....

 

 در وبلاگ نویسی کم تجربه ام با  نقدها و نظراتتان تشویقم کنید. ممنون

 

+ نوشته شده توسط - سيدحميدرضا برقعي- در  جمعه بیست و ششم آبان 1385ساعت 14:6
........................................................................


 

شاعر شکست خورده طوفان واژه هاست

 

با اشک هاش دفتر خود را نمور کرد / در خود تمام مرثیه ها را مرور کرد / ذهنش ز روضه ها ی مجسم عبور کرد/ شاعر بساط سینه زدن را که جور کرد / احساس کرد از همه عالم جدا شده است / در بیت هاش مجلس ماتم به پا شده است / در اوج روضه خوب دلش را که غم گرفت / وقتی که میز و دفتر و خودکار دم گرفت / وقتش رسیده بود به دستش قلم گرفت / مثل همیشه رخصتی از محتشم گرفت / باز این چه شورش است که در جان واژه ها ست / شاعر شکست خورده طوفان واژه هاست / بی اختیار شد قلمش را رها گذاشت / دستی زغیب قافیه را کربلا گذاشت / یک بیت بعد ، واژه ی لب تشنه را گذاشت / تن را جدا گذاشت و سر را جدا گذاشت / حس کرد پا به پاش جهان گریه می کند / دارد غروب فرشچیان گریه می کند / با این زبان چگونه بگویم چه ها کشید / بر روی خاک و خون بدنی را رها کشید / او را چنان فنای خدا بی ریا کشید / حتی براش جای کفن بوریا کشید / در خون کشید قافیه ها را ، حروف را / از بس که گریه کرد تمام لهوف را / اما در اوج روضه کم آورد و رنگ باخت / بالا گرفت کار و سپس آسمان گداخت / این بند را جدای همه روی نیزه ساخت/ "خورشید سر بریده غروبی نمی شناخت/ بر اوج نیزه گرم طلوعی دوباره بود" / اوکهکشان روشن هفده ستاره بود/ خون جای واژه بر لبش آورد و بعد از آن... پیشانی اش پر از عرق سرد و بعد از آن... خود را میان معرکه حس کرد و بعد از آن... شاعر برید و تاب نیاورد و بعد از آن ... در خلصه ای عمیق خودش بود و هیچکس / شاعر کنار دفترش افتاد از نفس.../ یا علی مدد